داستان زیبایی از مولوی که باید خواند.
داستان گره بگشودن مولانا
«در روزگاران قدیم پیرمردی می زیست که از سر بدبختی هر روز به بهانه های مختلف به بازار آمده و گدایی می کرد.
در روزی از روزها که از آسیابان بر می گشت،به آسمان رو کرد و به خداوند گفت:«خدایا!گره ی مشکلات را بگشا!»
وقتی به خودش آمد دید که گره ی کیسه ی گندم باز شده و گندم ها به زمین ریخته است.
بانگ بر زد: کای خدای دادگر!
چون تو دانائی، نمیداند مگر
سالها نرد خدائی باختی
این گره را زان گره نشناختی؟
این چه کار است، ای خدای شهر و ده!
فرقها بود این گره را زان گره
آن گره را چون نیاراستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
من خداوندی ندیدم زین نمط
یک گره بگشودی و آن هم غلط؟
از قضا برگشت مسکین دردناک
تا مگر بر چیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر
دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت کای رب ودود
من چه دانستم ترا حکمت چه بود
هر بلائی کز تو آید، رحمتی است
هر که را فقری دهی، آن دولتی است
گر کسی را از تو دردی شد نصیب
هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب»
و در اینجا مولانا از زبان خداوند می گوید:
«تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین منم مفتاح راه»