وقتی روز ها سرد شده اند..
و ورق های خودت علیهت چیده میشن
و آدم های مقدسی که میبینی�
از طلا ساخته شده اند..
وقتی رویاهامون به سرانجام نمیرسن...
و اونایی رو که به حقیقت می پیوندند
بدترین ها هستن
و حرکت خون متوقف میشه...
می خوام حقیقت رو مخفی کن�
می خوام به تو پناه بد�
اما با یه دیو درون ما
جایی برای پنهان شدن نیست...
وقتی گرمای من رو حس می کنی
به چشم های من نگاه کن!
اینجا شیاطین پنهان میشن!
زیاد نزدیک نشو!
درون من تاریکه!
اینجاست که شیاطین من پنهان میشن!
imagine dragons_demons{ادامه دارد}