صدای باران بود و خیسی صورت من
هوای دو نفره پاییزی و من و خاطرات�
قدم میزدم که نگاهم به نگاهی آشنا گره خورد
آن هم چه آشنایی
آشنایی که این همه سال محکوم به غریب شمردنش بود�
من با قول و قرار هایمان خو گرفتم و تو انگار وفادار نبودی
صدای قهقهه تان گوش فلک را کر میکرد.....
چرا با دیدنم خنده از میان لب هایت رفت؟
آن چیز براق اشک بود که در چشمانت حلقه زد؟
یعنی پس از این همه سال
جای خاطرات تو هم درد میکند ؟