یـا حـسـیـن بـن زهـــرا :
در هـر کجا بـه باورتان گریه میکن�
بر گریه های خواهرتان گریه میکن�
هر شب دلم به یاد شما بغض میکند
بر پـاره پـاره پیکـرتان گریه میکن�
در اوجِ غربتی و به نی تکیه داده ای
با نـاله هـای آخـرتان گریه میکن�
حنجر نمانده و چقدر بد بریده است
بر این بریده حنجرتان گریه میکن�
یک ضربه،دو ضربه،رسید تا دوازده
بر طرزِ کنــدنِ سرتان گریه میکن�
تیری شبیه نیزه ولی با شتابِ تیر
آمد به قصدِ اصغرتان،گریه میکن�
گوشواره را کشید و رقیه(س)زمین خورد
بر خاک روی دخترتان گریه میکنم...