یک بار به مترسکی گفتم:
لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای ؟؟
گفت:
لذت ترساندن,عمیق و پایدار است و من از آن خسته نمی شوم..
و من اندیشیدم و گفتم:
درست است,چون من هم مزه ی این لذت را چشیده ام...
گفت: تنها کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند!!!
آن گاه من از کنار او رفتم
و ندانستم که منظورش ستایش من بود یا خوار کردن من!!!
یکسال گذشت و مترسک در این مدت فیلسوف شد!!!
هنگامیکه از کنار او گذشتم دیدم دو کلاغ در کلاهش لانه می سازند...
جبران خلیل جبران