شازده کوچولو پرسید : تو اینجا چه می کنی؟
میخواره، غمگین جواب داد : می نوشم.
شازده کوچولو پرسید : چرا می نوشی؟
میخواره جواب داد : برای فراموش کردن.
شازده کوچولو که دلش به حال او سوخته بود پرسید : چه چیز را فراموش کنی؟
میخواره که از خجالت، سر به زیر انداخته بود اقرار کرد : فراموش کنم که شرمنده ام.
شازده کوچولو که دلش می خواست کمکش کند پرسید : شرمنده از چه؟
میخواره گفت : شرمنده از میخوارگی!