چه حس غریبی است ،با دلی سرد ،نظارگر پنجره ای باشی که به اینده ای مبهم گشوده شده ، فنجانی در دست، قهوه ای به سیاهی ابهام، و تلخی وجود ، به امید گرمای خود یخهای قلبت را باز کند . نسیمی پاییزی گونه هایت را نوازش میکند .نوازشی که گاهی ضریاتی چنان محکم بر صورت تاب و توان ادامه را میگیرد و می خواهی فقط تمام شود حتی اگر به قیمت یخ زدن و جاودانه ماندن در عمق یخچال دلی باشد سرد