شاید بشود گوشه ای جمع و جور و دنج برای خود دست و پاکنم،،
حصاری شیشه ای دور خود بکشم،،
و فارغ از تمام همهمه های دنیا شوم،،
و کنجی آرام برای خود بنشینم،،
و مشغول زندگی شوم...
; اما..
از یک روزی..
از یک ثانیه ای،،
درزندگی ام،فصل تازه ای رقم میخورد که بعداز آن
نمی توانم بیخیال داشتن چشمهایش برای خیره شدن شوم..
نمیتوانم بیخیال داشتن دستهایش برای پیچیدن لای موهایم شوم،،
نمی توانم بیخیال داشتن قلبش شوم که تمامش برای من میتپد..
نمیتوانم بیخیال هوس قدم زدن درجاده ی باران زده ی سرد پاییزی شمال
درکنارش بشوم..
نمیتوانم بیخیال تکیه گاه بودنش یا هُرم و امنیت بخشی آغوشش بشوم..
اصلا نمیشود که باشد و من ندیده اش بگیرم!!
یک کلام...!!
بودنش،،دیدنش،،لمس کردنش،،نفس کشیدنم در هوای نفس هایش،،
واجب التزامی ست برایم،،،
از همان ثانیـــــــــه...
تاابــــــــــــــد!!!
#فاطمه نوشت..
7:10A.M