خنده از روی لبش جدا نمیشد هیچ چیزی ناراحتش نمیکرد اصلا غصه خوردن بلد نبود هر کسی پیشش درد و دل میکرد در جواب فقط حرف از امیدواربودن وشاد زندگی کردن میزد. صبح زود از خواب پا میشد، اما اونروز هر چی صداش کردن چشم باز نکرد به اورژانس زنگ زدن پزشک فوتش را تایید کرد. 10 روز بعد وقتی داشتن وسایلشو از تو اتاق جمع میکردن چشم پدر به یه بسته پر جواب آزمایش و نسخه افتاد. نمیدونست اونا چی هستن اصلا تو اتاق پسرش چی کار میکنن از لا به لای همون کاغذا اسم و آدرس دکتری که نسخه ها رو نوشته بود پیدا کرد و سراغش رفت.
پدر:آقای دکتر امیر مریض شما بود؟
دکتر:بله
پدر: مریضیش چی بود؟
دکتر: امیر خواسته که اگر کسی سراغم اومد بهش چیزی نگم ولی فکر میکنم حالا که شرایط امیر خیلی بحرانیه برای شما توضیح بدم تا بتونید با این قضیه کنار بیاید و امیر را هم راضی کنید دور جدید درمانو شروع کنه
پدر:امیر 11 روز پیش فوت کرد
دکتر:متاسفم تو این 5سال که میومد پیشم چندبار جراحیش کردیم و تومور از بدنش در آوردیم سعی کردیم مریضیش تحت کنترل باشه اوایل خیلی ازش خواستم خانوادشو در جریان بذاره اما مخالفت میکرد. بهم گفت به بهانه ی کار و درآمد بهتر بهتون میگه میره شهرستان اما اون یه خونه نزدیک محل کارش داره که تمام این مدت برای اینکه شما در جریان درمانش نباشین اونجا زندگی میکرد.
هر وقت میومد پیشم میگفت:از اینکه بخواد برای مریضیش غصه بخوره و باعث غصه ی دیگران باشه بیزاره. اما همیشه بابت ناراحتیه همه مخصوصا خانوادتون خیلی ناراحتی میکرد میگفت دوست داره قدرتی داشته باشه تاهمه رو شاد کنه باز هم برای از دست دادنش متاسف�
پدر از اتاق دکتر بیرون اومد تازه فهمیده بود برخلاف تصورش پسرش دلش از فولاد نبود برعکس انقدر مهربون بود که دوست نداشت شاهد ناراحتیه کسی باشه