امشب تو شهر چراغونه؛خونه ی دیوا داغونه...
خدایا امشب می خوام برم نامزدی عشقم...
خودت کمکم کن...
آخه این همه عذاب...
خودت فقط حالمو می فهمی
البته جز تو کسی رو هم ندارم که بفهمه...
خدایا به فاطمه ی زهرا قسمت می د�
همین امروز خلاصم کن
چشمات روی من نبند
نترس دارم تموم میشم
رو سفره ی عقدت می خوام گلای قرمز بپاش�
این دمه اخرم بزار تا نگاهت گنم یه عالمه
عزیزکم ببخش اگه چشم روشنیم برات کمه...5شنبه 11تیر