(چرا این قدر ما انسان ها بی رحم شدیم؟)
مادرم مشاوره اعتیاده و چند روز پیش برای اولین بار رفتم محل کارش و دیدم یه دختر بچه تقریبا 7 ساله رو اوردند برای این که ترک کنه. با تعجب از مامانم پرسیدم که جریان چیه؟
گفت:پدر و مادرش به شیشه معتادند و این بچه هم معتاد شده.
کنارش نشستم و با لبخند گفتم: سلام کوچولو اسمت چیه؟ فقط با چشمای خمارش بهم نگاه کرد و با صدایی که به زحمت شنیده میشد گفت:تو وقتی که هم سن من بودی،چه زندگی داشتی؟
گفتم: چه طور؟ گفت:من از وقتی به دنیا اومدم تا حالا فقط زجر کشیدم هیچ کس رو ندارم که باهام بازی کنه چون پدر و مادرم معتادند و پدر و مادر بقیه بچه ها خیلی بد نگام میکنند و بچه هاشون رو ازم دور نگه میدارند.ولی تو به نظر میاد خیلی خوشبختی چون همه چی داری از قیافه زیبا بگیر تا یه مادر دلسوز ولی من......
دیگه نشنیدم چی گفت و به بهونه این که دستشویی دارم نزدیک به نیم ساعت تو دستشویی گریه کردم و با خودم فکر کردم که چرا؟ اخه چرا یه ادم باید این طوری زندگی کنه و من تو ناز و نعمت بزرگ بشم و اینقدر ناشکری کنم؟ چرا ما ادما فقط به فکر خودمونیم؟
حرفای زیادی دارم که بزنم ولی به طور خلاصه میگم:
اهای اقا پسری که پول تو جیبیت از پونصد هزار تومن بیشتره با یه ابنبات هم میتونی این بچه رو خوشحال کنی....
اهای خانومی که چندین میلیون فقط پول سیسمونی بچه خودت رو میدی این بچه پیرهن نو نداره یه پیرهن نو میتونه همه تلخی ها رو برای یه مدتی از یاد این بچه ببره......
و.......
بعضی از کاربرا مثل امیر21 و K:E و.....خوب میدونند چی میگم......