م
میعاد ۱۱ سال پیش
پیام

بیا یاد بگیریم زیبایی ظاهری، مهمان امروز و فردای زندگی ماست.
- تو تاکسی، وقتی مرد کناری ات بیش از حد بهت نزدیک میشه؛ آرام و با احتیاط، کیفت رو از روی پات برمیداری و میگذاری کنارت؛ بین خودت و اون مرد!
- تو مهمونی خانوادگی همه مشغول حرف و شوخی و خنده اند، تو هم؛ اما یکدفعه میبینی جو داره عوض میشه و شوخی ها تغییر میکنه؛ خیلی سنگین و آهسته از جات بلند میشی و با یه سوال معمولی خودت رو کنار مادرت جا میدی!
- تو کلاس دانشگاه سرسختانه داری در مورد مطلبی با استاد بحث میکنی که یکی از پسرها وارد بحث میشه، به حرفات ادامه میدی،‌ اما یکمرتبه احساس میکنی بحث دیگه علمی نیست و بیشتر کِرکِر دختر و پسری است؛‌ مودبانه از استاد عذرخواهی میکنی و میگی بعداً مزاحمش میشی و بدون هیچ حرف و عکس العمل دیگه ای میشینی سرجات!
- تو اتوبوس با دوستات مشغول حرف زدن و خندیدنید که ناگهان متوجه نگاه ها و پچ پچ های چندتا پسری میشی که آخر قسمت مردونه ایستادند و هر از گاهی به شما نگاه می کنند و به هم یه چیزی میگن و میخندند؛ یه مرتبه به دوستات میگی: بچه ها بسه دیگه و روت رو به سمت پنجره بر می گردونی!
- تو مغازه مات موندی که کدوم یک از این جنس های قشنگ رو انتخاب کنی که یکدفعه سنگینی نگاه خندان و پر حرف پسر صاحب مغازه رو، روی خودت حس میکنی؛ تمام چیزهایی که دستته میگذاری روی میز و یه تشکر سرسری میکنی و از مغازه خارج میشی!
- پیراهن کوتاه و بدون آستین و بازی که تازه کادو گرفتی رو پوشیدی و مدام جلوی آیینه خودت رو برانداز میکنی و از مادرت میپرسی قشنگه یا نه، که صدای در بلند میشه و مادرت میگه برادرته؛ به سرعت به سمت اتاقت میدوی تا لباست رو عوض کنی!
- بعد از یه روز پر تلاش و کلی درس و کلاس، خسته و پیاده در حالی که از شدت خستگی حس نداری که چادرت رو که از سرت سر خورده جلو بکشی داره سلانه سلانه به خونه میری که صدای متلک هایی رو میشنوی؛ بدون تامل دستهای پر از خستگی ات رو به سمت چادرت میبری و میکشی اش جلو و بعد محکم میگیریش و با قدم های محکم و پر سرعت به سمت خونه راه می افتی!
حالا خدا که تو را آفریده، به عنوان مالک وجودت توصیه کرده: مواظب تار مویت باش که نگاه نامحرم روی آن نشینه! مراقب جسمت باش، مبادا چشمان هرزه رویش خط خطی کنه! هوای نگاهت را داشته باش، نکند نظر بازی کنی! گوش هایت، فراموش نکن که هر چیزی ارزش شنیدن نداره!
میبینی؟! همه ی این ها عکس العمل های زیبا و ناخودآگاه یه فطرت پاک و سالمه!
فطرتی که امانتداری رو یاد گرفته!
درست مثل وقتی که کتابت را به دوستت می دهی و می گویی: مواظب باش چای رویش نریزد، جلوی دست خواهرزاده ات نگذاری رویش خط خطی کند،
و...تو به عنوان مالک اون کتاب، آخرین توصیه ها را به دوستت میکنی و چقدر ناراحت میشوی از آن روزی که در امانت خیانت کنه!
حالا خدا که تو را آفریده، به عنوان مالک وجودت توصیه کرده: مواظب تار مویت باش که نگاه نامحرم روی آن نشینه!
مراقب جسمت باش، مبادا چشمان هرزه رویش خط خطی کنه!
هوای نگاهت را داشته باش، نکند نظر بازی کنی!
گوش هایت، فراموش نکن که هر چیزی ارزش شنیدن نداره!
و تو به عنوان بنده ی همان خدای مهربانی که خاطرت را می خواد و غصه ات را میخوره و هر لحظه عاشقانه نگاهت می کنه،‌
چقدر امانتدار امانت ارزشمند او بوده ای؟
چقدر قدر خودت را دانسته ای؟
چقدر حافظ تک تک زیبایی های ظاهری و باطنی وجودت بوده ای؟
چقدر خودت،‌ چشمانت،‌ گوشهایت، دستانت،‌ موهایت،‌ لبخندت، اندیشه ات را به حراج گذاشته ای؟!‌ چقدر؟!
زیبایی وجودی
معلوم است که همه ی روزهای زندگی و لحظه های آن برای من و تو یکسان نخواهد بود،
اما باید یاد بگیریم که معیار خوشی ها و سختی ها و انتخاب ها و عملکردمان، فقط و فقط خدا باشد و آنچه که او می خواهد!
مسلماً یکی از آن چیزهایی که برای من و توی دختر، بیش از همه مورد امتحان قرار خواهد گرفت، حفظ حیاء و زیبایی وجودی است!
یکی از مهمترین خصوصیات و ارزش ها و بایدهای وجود یک زن؛ و البته در دیدی وسیع یک انسان!
همان عاملی که مدام تلنگر رعایت حریم ها و حرمت ها و فاصله ها را به نفس کنکاشگر و مشتاق من و تو می زند و ما را از خیلی چیزها و خواسته ها باز می دارد!
یاد بگیریم بعضی ارزش ها،‌ مختص زمان و مکان خاصی نیستند و همیشه هم آنند که خدا خواسته و گفته!
یاد بگیریم زیبایی ظاهری، مهمان امروز و فردای زندگی ماست، آنچه می ماند و همچنان مهم و ارزشمند خواهد بود، زیبایی باطنی است؛ زیبایی حیاء؛ زیبایی عفاف!
یاد بگیریم تعریف دیگران از زیبایی ما، تنها و تنها آن چیزی است که در ظاهر می بینند که ای کاش باطنمان را نیز می دیدند!

ا
الکی خوشیم ۴ سال پیش
پیام

❣ ویلیام شکسپیر می‌گوید:
اگه يک روزی فرزندی داشته باشم،
بيشتر از هر اسباب بازی ديگری برایش بادكنك می‌خرم.
بازی با بادكنک خيلی چيزها را به بچه ياد ميدهد
به او ياد ميدهد كه بايد بزرگ باشد اما سبك، تا بتواند بالاتر برود.
به او ياد ميدهد كه چيزهای دوست داشتنی ميتوانند در يک لحظه، حتی بدون هيچ دليلی و بدون هيچ مقصری از بين بروند
پس نبايد زياد به آن‌ها وابسته بشود
و مهم‌تر ازهمه به او ياد ميدهد كه وقتی چيزی را دوست دارد، نبايد آنقدر بهش نزديك بشود و فشار بياورد كه راه نفس كشيدنش را ببندد، چون ممكن است برای هميشه از دستش بدهد.
و اینکه وقتی یک نفر را خیلی برای خودت بزرگ کنی در آخر میترکد و به صورت خودت میخوره!

پ
پریا ۴ سال پیش
پیام

پروانه پیر
در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه پیر.
پروانه پیر یک شب وقتی که هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است.
در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان داستان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.
با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد.
پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود.
ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی بر او چیره شود.
برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند.
ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند. ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.

پ
پریا ۴ سال پیش
پیام

دكتر مصدق و دادگاه لاهه
دادگاه لاهه برای رسیدگی به ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شد، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه شرکت کنندگان تعیین شده بود، دکتر مصدق به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست.
پیش از آغاز جلسه، چند بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جا است، ولی پیرمرد توجهی نکرد و روی همان صندلی نشست.
نماینده هیات انگلیس روبه روی دکتر مصدق منتظر ایستاد تا او بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند، اما پیرمرد اصلا نگاهش هم نمی کرد.
جلسه آغاز شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت: شما جای نماینده انگلستان نشسته اید، جای شما آن جا است.
مصدق گفت: شما فکر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است؟
نه جناب رییس، خوب می دانیم جایمان کدام است. ولی چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم تا دوستان بدانند بر جای دیگران نشستن یعنی چه؟
سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان.
دکتر مصدق بعد از پایان سخنانش آرام بلند شد و روی صندلی خویش قرار گرفت. فضای جلسه تحت تاثیر ابتکار مصدق قرار گرفت و در نهایت، انگلستان محکوم شد.

پ
پریا ۴ سال پیش
پیام

یوتابیوتاب گلچینی از بهترین ها
یوتاب› داستان کوتاه› داستان پستچی قسمت اول
پستچی؛ قسمت اول
چهارده ساله که بودم؛ عاشق پستچی محل شدم. خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود. وقتی برگشت، قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود! قاصد و پیک الهی بود، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده نوزده سالش بود.
نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت.
از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی ام، برای نامه های سفارشی می رفت. تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم، که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.
تابستان داغی بود. نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ می زند! پله ها را پرواز می کردم و برای اینکه مادرم شک نکند، می گفتم برای یک مجله می نویسم و آنها هم پاسخم را می دهند.
حس می کردم پسرک کم کم متوجه شده است. آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش می گرفت. هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمی زد. فقط یک بار گفت:چقدر نامه دارید! خوش به حالتان! و من تا صبح آن جمله را تکرار می کردم و لبخند می زدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود. چقدر نامه دارید! خوش به حالتان! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟
تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا می کردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد.
ما را که دید زیر لب گفت: دختره ی بی حیا. ببین با چه ریختی اومده دم در! شلوارشو!
متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است. جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود. آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند!
مگر پیک آسمانی هم کتک می زند؟ مردم آنها را از هم جدا کردند. از لبش خون می آمد و می لرزید. موهای طلاییش هم کمی خونی بود. یادش رفت خودکار را پس بگیرد. نگاه زیرچشمی انداخت و رفت.
کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود. همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد. از ترس در را بستم. احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم!
روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟
گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را می داد. به خاطر یک دعوا!
دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد! کاش عاشقش نشده بودم!
از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در می شنوم، به دخترم می گویم: من باز می کنم!
سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.
دخترم یکروز گفت: یک جمله عاشقانه بگو. لازم دارم.
گفتم:چقدر نامه دارید. خوش به حالتان!
دخترم فکر کرد دیوانه ام!
چیستا یثربی

پ
پریا ۴ سال پیش
پیام

تصور كنید
تصور کنید که به عنوان نوزادی ناخواسته و حاصل یک رابطه جنسی بی سر و ته، در روستایی بسیار فقیرنشین و در دامن یک مادر بدبخت که کلفت خانه های مردم است، دیده به جهان بگشایید، بدون آنکه وجود پدر را دور و برتان احساس کنید.
تصور کنید که در بچگی مادرتان آنقدر فقیر است که حتی توان خرید یک لباس ساده را برایتان ندارد و مجبورید گونی سیب زمینی بپوشید، طوری که بچه های همسایه دایم شما را مسخره کنند و به شما بخندند.
تصور کنید که در سن کودکی، مادربزرگتان مجبورتان کند کارهای سخت انجام دهید و همیشه بخاطر ساده ترین اشتباهات شما را کتک بزند و شما هم هیچ پناهی نداشته باشید که در دامنش گریه کنید.
yektanet-logo-sign
تبلیغ
خرید ویلا در آمل با هر قیمتی که بخوای در دیوار
خرید ویلا در آمل با هر قیمتی که بخوای در دیوار
مشاهده
تصور کنید که از سن نه سالگی دایم مورد تجاوز اطرافیان قرار بگیرید، دایی ها، پسر دایی ها، دوستان خانوادگی و کلا همه. طوری که اولین فرزندتان را در سن چهارده سالگی و پس از نه ماه مشقت بدنیا آورید، آن هم یک نوزاد مرده.
تصور کنید که خواهر و برادری دارید که سرگذشتی کمابیش مشابه شما دارند، خواهرتان از اعتیاد زیاد به کوکایین بمیرد، و برادرتان از ابتلا به ایدز.
تصور کنید که مادرتان آنقدر فقیر است که نمی تواند شما را بزرگ کند و از پس هزینه های اندک شما برآید و مجبور شود شما را به یک مرد غریبه بسپارد تا بزرگتان کند.
تصور کنید که در میان این همه بدبختی، سیاه پوست هم هستید، یک آمریکایی - آفریقایی، آن هم در حدود چهل پنجاه سال پیش که اوج نژادپرستی و نفرت از سیاه پوستان است.
تصور کنید که حدود چهار دهه از آن روزگار گذشته باشد.
الان چه کار می کنید؟
چه بر سرتان آمده است؟
الان قدرتمند ترین زن جهان هستید!
محبوب ترین، پولدار ترین، با نفوذ ترین، و تنها میلیاردر سیاه پوست!
همه شما را به عنوان صاحب بزرگترین خیریه جهان، پر طرفدار ترین مجری تلویزیون، و برنده جوایز متعدد سینما و تلویزیون می شناسند.
سیاستمداران، هنرپیشگان، ثروتمندان و همه آدم های بزرگ و معروف فقط دوست دارند با شما مصاحبه کنند.
در دانشگاه ایلینوی، زندگینامه شما تدریس می شود، در قالب یک درس با عنوان خودتان.
یک قصر در کالیفرنیا دارید به مساحت هفده هکتار که از یک طرف به اقیانوس ختم می شود و از طرف دیگر به کوهستان. همچنین ویلایی دارید در نیوجرسی، آپارتمانی در شیکاگو، کاخی در فلوریدا، خانه ای در جورجیا، یک پیست اسکی در کلورادو، پلاژهایی در هاوایی و ...
تصور کنید که شما با درآمد سالانه حدود سیصد میلیون دلار و دارایی حدود سه میلیارد دلار، به عنوان ثروتمند ترین زن خود ساخته جهان شهرت دارید.
آنچه خواندید خلاصه ای بود از سرگذشت مجری بزرگ تلویزیون، اپرا وینفری

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.