روزی قاضی شهرومردی از معتمدین از کوچه ای عبور میکردند
در یکی از خانه ها صدای آواز و طرب به گوش میرسید
قاضی باشنیدن آن صدا به سرعت ازکوچه ردشد اما مرد معتمدباآرامش تمام راه را طی کرد
وقتیکه به قاضی رسیدگفت:چراباعجله راه رفتی؟قاضی گفت ترسیدم آن صدادرمن اثرکند
مردگفت ولی این چیزها اثریدرمن ندارد
چندی بعد مردی نزد قاضی شکایت برد و همان مرد معتمد را برای شهادت نزدقاضی برد
قاضی بادیدن آن مردگفت:شهادت دروغگو ومجنون رانمیپذیرد!
آن مرد باتعجب گفت مگراینگونه ام، قاضی ماجرای آن روز را یادآورشدوگفت آن صدا بر هر دلی
اثر میگذاشت اگر توراست گفتی که تاثیری برتو نداشته مجنونی ور نه دروغگو...