یادش افتادم زنگ زدم حالشوپرسیدم ....خوب نبود رفتم آوردمش .....چته فرشته جون؟قضیه عاشق شدنش بود...یه خواستگار....دسشو کشیدم دنبال خودم بردم اتاقم ....یه هول کوچولو...(مث انگری برد پرتاپ با زاویه 45درجه انداختمش روتختم. خخخخ ادامه ماجرا)نشستم روبروش شروکن!...ازش گفت اسمش امید ..ظاهرش شغلش...باهم دوستین؟؟....ن ن ن ...هی بامن دروغ؟.......دماغشوگرفتم بدو اعتراف کن......آرههههه همومیخایم....ای جانم باجزیات...❧اشکاش راافتاد........❧نمیزارن ازدواج کنیم......
▶⇩◀یه لبـــخند ⇝⇝یه مکـــث ⇝⇝نـــگاهم به نـــگاهش⇝⇝ پاشـــدم .....⇝⇝بادســـام اشکای روصورتشو پاکـــ کردم....⇝⇝بغلـــش کردم.....⇝⇝بهـــش امیددادم....
بده رفتنش باتمام وجودم براش دعا کردم..........خداروشکرالانم نامزدن....میخاستم این پستوبزارم بگم.............خدایا........چراکسی منودرکـــ نمیکنه؟؟چراحرفام عقـــده شده تودلم....فقط میخوام بهم بگی آروم باش ...همه چی روبراهـــه....همیـــن!.....ولــــــــــــــــی
بعضیاباعث شدن متن پست عوض شه....اولیش داداش جمـــال(ZzZ) ...بد آجیاخـــاتون ومهـــشید...
جوکای مهشید↷حرفای صادقانش↷همدردیای خاتون↷↷↷.....اوه داداشو؟؟یکی یه دونس ..↷..راهنماییم کرد...راه درستوبهم معرفی کرد.....نزاشت گریه کنم...↷..نزاشت بدون خدافظی عشقموتنهابزارم...↷..حرفاشون آرومم کرده...آرومــــــــِ آروم...
خدایــاممنونم........چیزیوکه لازم بودگرفتم...............کاش خواسته های بیشتری داشتم......مثه هوووف....مث یه آه سرد..حـــالـــــِ دلشـــوخوبـــ کنـــ...باشـــه خـــداجونم؟؟