بدجور مریض بودم , تمام استخوونام تیر میکشید , قرصام رو که ریختم تو دستم یه نیگا بهشون انداختم ... نخورده بودمشون اما یه لحظه به کل مریضی خودم یادم رفت , یه لبخند زدم و یاد قبلا افتادم ... یادته قرصات رو میریختی کف دستت ?! یادته میگفتم اول آبی رو بخور خوشگل تره ^_^ یادته برات آب میاوردم ?! صدای قلبت که مثل قطار بود یادته ?! گفتی مال دریچه اس که عمل کردی ... هنوز قرصات توی جعبه تموم نشدن , نسخه دارو هات رو از نو خریدم , دکتر از خارج برگشت , امروز روزت بود , کی میخوای بیایی ?!...میگویند دیگر قطارت از حوالی خونه عبور نمیکنه ... من باور نمیکنم آن کس که دیگران را سال ها از مرگ نجات داده باشد خود بمیرد ... روز پرستار مبارک بابا , همیشه تو قلبم زنده ای ...