داداش نیما البته ک میشه ولی نمیدونم از چی بگم ویا حتی نمیدونم از کجا بگم....
-----------------------
سخته وقتی نگاه ترحم امیز بقیه رو نسبت ب خودت میبینی ولی نمیتونی حرف بزنی...
سخته دوستات بهت بگن برو بابا تو اصلا میدونی درد و نداری ینی چی..ولی من حتی نمیتونم کلمه ای حرف بزنم و کاری بجز دورشدن از جمعشون ندارم...
سخته مامان وبابات ب عروس خانواده ک تازه عضوی از خانواده شده بها بدن و اونا ب عنوان دخترشون همه جا معرفی کنن منم ک رسما با ی مرده فرقی ندارم..لااقل مرده گوشه ی قبرستون ی سنگ و ی خونه ی ابدی داره ک من اونم ندارم...
سخته تحمل کردن نگاهای بسرای فامیل و دختراشون و فقط من موندم ی دنیا حسرت و اندازه ی تمام عمرم خاطرات با اون بودن....
سخته دختر شر وشیطون ب ی دختر غمگین و افسرده تبدیل بشه..سخته خنده هات انقدر تلخ و مصنوعی باشه ک ادمای اطرافت بفهمند ولی مامان و بابات اصلا توجهی نکنند...
سخته.........................
یاحق
امیدوارم تایید بشه...
18/11