دلم پروانه اش را برد و پر داد
به شمع سینه اش نم نم خبر داد
که بی پروانگی هم میشود سوخت
که تنهائی گهی هم باید آموخت
به ظاهر از نشانی شاد میداد
بخود آزادگی را یاد میداد
ولی غوغا درونش داشت میبرد
خودش دانسته دیگر داشت می مُرد
دلِ پرپر زده از داغ پژمرد
سحر او هم کنارِ شمعِ خود مرد
******************ناصر-محمودیان.