سلــاامـ
اول ازهمــه:ممنــونــم از معــرفتت...
*حتمـــابخـــونیــن*
خواستــــم داد شوم... گرچه لبـــم دوخته است
خودم و جدّم و جــدّ پدرم سوخــته است
خواســـتم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شــوم
خواستم از همه ی مرحله ها پرت شـــــو�
یــک نفــر، از وســط کوچه صدا کرد مرا
بازی مسخره ای بود... رهــا کرد مــرا
با خـــودم، با همه، با ترس تو مخلوط شــد�
شوت بودم! که به بازی بدی شوت شــدم!!
خــشم و توپیــدن من! در پی ِ یـــاری تازه
ترس گل دادن تو در وســط ِ دروازه
از تحــــمّل که گذشــتم به تحــمّل خورد�
دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!
حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند
“”باختم! آخر بازی، همگــــی دست زدند””
دوستــون دارم..
موفق بــاشین...
بــدرود...
00:36چهــارشنبــه