اصــــن حســـــــود نیستمـــــــا!!!!!!!!!!
ولی دیشب وقتی عموم رفت نشست وسط دوتا دختراش و بغلشون کرد و هی بوسشون کرد بغض راه گلوم و بستـــــــ. . .
وقتی زیرچشمی نگاه کردنای آبجیم و بهشون دیدم دلم شکستـــــــ. . . .آخه آبجیم خیلی عجیب بابایی بود،
وقتی دیدم بچه سه ساله آبجیم به جا بازی کردن کز کرده گوشه مبل و داره با حسرت نگا نوه عموم میکنه که از سر و کول عموم میره بالا اشک تو چشام حلقه زد،
وقتی عموم داشت میگفت من میخام برا علی(پسرش) هفت شبانه روز عروسی بگیرم و نگا خیره داداشم و به گلای فرش دیدم دنیا رو سرم خراب شــــــد. .
وقتی عموم به داداشم گف تو دیگه نباید جوونی کنی چون شدی سرپرست خانواده،داداشمم آروم گفت:میدونم،بغضم ترکیـــــــد
اونم عمویی که از 12 ماه سال 13 ماهش با بچه هاش قهره
خدایا یه چی میگم بدت نیادا: "به خودت قسم خیلی بی انصافـــــــی"
کاش ما آدما یاد بگیریم فخر نفروشیم،
راستی خدا از عموم ناراحت نباشیا خب دسته خودش نی شاید یادش رفته بچه های داداشش یتیــــــم شدن
هعـــــــــــــی روزگـــــــار. . .
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
داداش علی ۷۰/۱۱ : شرمنده این روزا عجیب داغونم که کمتر میام،ولی در هرحال دعاگو شما هستیم،یا حق