(بازم شوری اشک و لبهای سردم من این بازی رو صددفعه دوره کردم....)
اینجا همه از خاطراتشون با عشقشون میگن.منم اومدم از خاطره هام بگم ولی عشق من با مال شما ی ذره فرق داره....عشق من بابامه...
یادش بخیر.....اون روزایی ک هنوز تنها دخترش بودم وقتی صدای در میومد میفهمیدم برگشته خونه مثه بچه کوچولوها بدو بدو میرفتم جلو در.......
وقتی میخاست استراحت کنه میرفتم جلوش انگشتمو میبردم جلو چشش میگفتم:انگشت بکنم تو چشمت؟؟؟!!میگف:خدا این روانی چی بود نصیب ما کردی؟!!!
ی بار خواب بودم حس کردم ی چیزی رف تو صورتم پاشدم دیدم داره بوسم میکنه!زدم پس کله اش داد زدم:برو اونور!!گف:بدبخت!فردا کمبود محبت میگیری!!!
بعضی وقتا با هم کشتی میگرفتیم.بعضی وقتا دعوامون میشد.وقتی موهامو کوتاه میکردم مسخره ام میکرد میگف:شکل بز شدی!!خدا!من حاضرم همه چیمو بدم فقط ی بار دیگه بابام بهم بگه شکل بز شدی....
خدا!گناهم از کی بیشتره؟؟؟صدبار التماست کردم ک درستش کنی.چرا نمیشه؟؟خدایا!تو رو خدا درستش کن.من بابامو میخام....