سلام شرمنده اگه طولانیه...
میدونم اینجاجای این حرفانیست وشماهم حوصله خوندنشو ندارین ولی واقعادیگه مونده بودم چیکارکنم.هیشکی هم کمکم نمیکنه.
راستش من یه مادرشوهردارم البته نامادری شوهرمه،خیلی توزندگیم دخالت میکنه،همیشه هم وقتی منومیبینه نیش وکنایه میزنه بخدادیگه
ازکاراش خسته شدم هرچی بهش مهربونی میکنم ودربرار کنایه هاش
سکوت میکنم بدترمیکنه وفکرمیکنه ازسادگیمه ک ساکتم.
به همسرم هم میگم ک ی چیزی بهش بگه ولی اونم میگه من نمیخوا�
به خاطرتو بین خانوادم دلخوری پیش بیاد.
خیلی تنهام بخدا..همسرم واسه اینکه ازنامادریش خوشش نمیاد نمیره
خونشون منم هرچی بهش میگم ب خاطربابات بروپیششون ولی انگار
ن انگار.واسه همین خانوادش فک میکنن من نمیذارم بره پیششون
بچه هاتوروخدا راهنماییم کنین زندگی ب کام هردومون تلخ شده نمیدونم دیگه بامادرشوهرم چیکاکنم ک اینقدبهم کنایه نزنه..
شرمندم اگه خستتون کردم