هيچوقت مامانمو نداشتم،اصن انگار نبود وقتيم ك بود غرغراو عصبانيتش نصيبم ميشد،از خونه فراريم،اززندگيم ازتظاهربه خوشبختي بدم مياد،ازاينكه هربار يكي قضاوتم ميكنه بدم مياد، دارم فك ميكنم واقعا دلخوشيم براي ادامه زندگي چيه؟ خسته شدم بس اميدالكي به خودم داد�
اجي1irani:ديگه الان حوصله خودمم ندارم،كاملا توهپروتم و خودخوري ميكنم خسته شدم...
اجي daryaaa:مرسي واقعا به دعات محتاجم:-(