ر
رز سفید ۱۱ سال پیش
پیام

*** مهسا&امیرحسین ***
با اینکه ترم دیگه درسم تموم میشه بازم احساس بچه بودن میکنم. همیشه وقتی حرف تو میاد وسط نمیتونم بزرگ باشم!
بعضی وقتها ازینکه اینقدر دوست دارم حرصم میگیره
بچه ها خیلی گند زد�
قضیه اینه که امیرم چندروزی مریض بود معدش میسوخت غذا نمیتونست بخوره دیروز بهم گفت میخاد بره دکتر منم بش گفتم منم میام
تواتاق انتظار نشسته بودیم که یه دختره اومد تو موهاش کامل آبی بود کلا تیپشم جوری بود که به چشم میومدش
رفت جلو داشت بامنشی میحرفید ومیگفت میشه دکترو ببینم؟ دیدم امیر داره نگاش میکنه
یعنی داشتم میترکیدم آخه خیلی روش حساس�
بهش گفتم امیر خجالت نمیکشی زوم کردی رو این ایکبیری؟
اونم با بهت نگام کرد گفت مهسا چی میگی؟ منظورت چیه؟ منم پاشدم که برم گفت کجا گفتم میرم که قشنگ دخترا رو دید بزنی( عین بچه ها شده بودم نه؟) اونم دستمو کشید گفت بشین حرف بزنیم منم دوباره دستمو کشیدم گفتم میخام هوابخورم. بیرون در منتظرش وایسادم وقتی اومد اصن نگاش نکردم! گفت چی شده خانومم؟ یهو بغضم گرفت گفتم چرا اون دختره رو نگاه کردی بخاطر تیپش؟ عصبانی شدو گفت من همچین پسریم؟ من هرزم؟ من چشم چرونم؟ گفتم از خودت بپرس! اشکم دیگه درومد! گفت حالا گریه نکن خانومم فک کردم میخاد نوبت مارو بگیره منتظر بودم یچی بگه جوابشو بدم! دفعه آخرت باشه اینجوری فک میکنی .
منو میگی! از خجالت آب شدم خیلی احساس حماقت کردم بچه ها راهنماییم کنین چجوری با این حسادتم کنار بیام....

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.