سلام ب همه.دادا حامد جان خلاصه میگم جریانو:من.تیام.سحر.3تا دوست بودیم.همه چی خوب بود.تا اینکه امیر وارد زندگی سحر شد.امیر با من خیلی خوب بود.خیلی هوامو داش.بهم میگف اجی(منه خرم باور کردم ک مثه آجیشم)همونقدی ک با من خوب بود از تیام متنفر بود.چن بارم میخاس حال تیامو بگیره ولی سحر نمیذاش.تا اینکه امیر و سحر بهم زدن.بدبختیای ما شروع شد!!امیر هر جا نشست از سحر گف.راستو دروغ.بدترین حرفارو زد پشت سرش.بدترین حرفا.(امیدوارم منظورمو بگیرید)شماره تیام پخش شد بین رفیقاش تا افتاد دست همین حامدی ک 3روزه فهمیدیم چ آدمیه!کثیف ترین کارا رو داره میکنه.امیر هر روز ب من زنگ میزد ک فلان پیغامو ب سحر برسون.فلان چیزو بش بگو.لای حرفاش تهدیدم بود.میگف صدامو ضبط کرده!(دروغ میگف کثافت.هیچی ضبط نکرده بود میخاس بترسونم)آخرشم ی روز ک کلی باهاش حرف زدم و جروبحث کردیم بابام صدامونو کامل شنیده بود.گوشی رو ک قطع کردم اومد پرسید :این پسره کی بود؟؟؟دوس داشتم بمیرم ولی تو چشاش نیگا نکنم و اعتراف کنم!!همه چیو بش گفتم.خورد شدم!15اردیبهشت92بود از اونروز تا حالا زندگیم جهنمه....