م
مهتا74 ۱۱ سال پیش
پیام

سلام ب همه.دادا حامد جان خلاصه میگم جریانو:من.تیام.سحر.3تا دوست بودیم.همه چی خوب بود.تا اینکه امیر وارد زندگی سحر شد.امیر با من خیلی خوب بود.خیلی هوامو داش.بهم میگف اجی(منه خرم باور کردم ک مثه آجیشم)همونقدی ک با من خوب بود از تیام متنفر بود.چن بارم میخاس حال تیامو بگیره ولی سحر نمیذاش.تا اینکه امیر و سحر بهم زدن.بدبختیای ما شروع شد!!امیر هر جا نشست از سحر گف.راستو دروغ.بدترین حرفارو زد پشت سرش.بدترین حرفا.(امیدوارم منظورمو بگیرید)شماره تیام پخش شد بین رفیقاش تا افتاد دست همین حامدی ک 3روزه فهمیدیم چ آدمیه!کثیف ترین کارا رو داره میکنه.امیر هر روز ب من زنگ میزد ک فلان پیغامو ب سحر برسون.فلان چیزو بش بگو.لای حرفاش تهدیدم بود.میگف صدامو ضبط کرده!(دروغ میگف کثافت.هیچی ضبط نکرده بود میخاس بترسونم)آخرشم ی روز ک کلی باهاش حرف زدم و جروبحث کردیم بابام صدامونو کامل شنیده بود.گوشی رو ک قطع کردم اومد پرسید :این پسره کی بود؟؟؟دوس داشتم بمیرم ولی تو چشاش نیگا نکنم و اعتراف کنم!!همه چیو بش گفتم.خورد شدم!15اردیبهشت92بود از اونروز تا حالا زندگیم جهنمه....

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.