اوایل اشناییمون بود و به نظرم خیلی درگیر هم نبودیم .
یه روز بینمون بحث پیش اومد و از همدیگه ناراحت شدیم ، غروب اون روز وقتی بهش زنگ زدم گوشیش خاموش بود فردا صبحش دوباره زنگ زدم بازم خاموش ...
براش پیام فرستادم تا همینکه گوشیشو روشن کرد باهام تماس بگیره اما خبری نشد .
اینکه کجاس و چرا گوشیشو روشن نمیکنه فکرمو مشغول کرده بود ، با اینکه میدونستم هنوز خاموشه اما شروع کردم به پیام دادن : حرفام تند و از روی عصبانیت بود !
روز بعد همه پیاما failed شد ، شب دوم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید این بار هم 10 - 12 تایی پیام دادم اما این بار مضمون همشون عذر خواهی بود !
روز بعد بازم failed
روز سوم دیگه حال خودمو نمیدونستم تو خونه راه میرفتم و با خودم حرف میزدم و هر ساعت بیشتر از 20 بار به خط خاموشش زنگ میزدم !
نزدیک اذان ظهر بود که به بهونه نقد کردن چک از خونه زدم بیرون ، کارم تو بانک که تموم شد یک راست رفتم امامزاده ...
پامو که توی صحن گذاشتم اینقدر اشک تو چشمام بود که جلومو نمیدیدم ، هر طوری شده خودمو رسوندم به ضریح و دست به دامنشون شدم ، ازشون خواستم شفیعم بشن پیش خدا که بهم رحم کنه و کاری کنه تا یکی 2 ساعت دیگه گوشیش روشن بشه ...
اینقدر حرف زدم باهاشون که اروم شدم و دیگه اخرش گفتم خدایا باشه ، هر چی تو بخوای فقط سالم باشه من هر چقدر که بگی صبر میکنم ... همونجا هم 6 - 7 تا پیام با این مضمون براش فرستادم که منتظر میمونم تا اروم بشه و دلش باهام صاف بشه .
به 2 ساعت نرسید دیدم صدای delivery پیامام میاد ، سریع خومو رسوندم و تماس گرفتم
من : الو پارسا ؟
ایشون : مونا ؟
دیگه نتونستم حرف بزنم ، فقط گریه میکردم ....
*
*
دقیقا اون روز بود که فهمیدم کار از کار گذشته و دلم براش رفته ...
حالا ، تو این روزای نبودنش ، دلم داره از پا درم میاره ...
____________________________________________
دوست عزیز ، helish ... ، ممنون به خاطر پستی که برای من گذاشتی ، امیدوارم همونطوری بشه که شما گفتی ...