(ب جایی رسیدم ک با هیشکی حرفی ندارم...)
لازم نیس خیلی بزرگ شی تا خیلی بفهمی!گاهی وقتا تو اوج بچگی ی اتفاقی برات میفته ک خیلی بزرگت میکنه.تا حالا شنیدین آش نخورده و دهن سوخته؟؟گناه نکرده و تاوان پس داده؟؟خربزه نخورده و پای لرزش نشسته؟؟زندگی من همینجوریه!خودمو شریک کارای 2نفر کردم ک یکیش مثه داداشم بود و اون یکی رفیق10سالم.تا ته جهنم باشون رفتم.تاوانشم شد:((از دست دادن نگاه مهربون بابام از 2سال پیش تا حالا ک معلوم نیس تا کی قراره ادامه داشته باشه))
تیام جونم میدونم اینارو میخونی و میدونی دارم از چی حرف میزنم.بذار بدونی از اون اتفاق خییلی بیشتر از چیزی ک فک کنی ضربه خوردم.بذار بدونی 2ساله دارم عذاب میکشم.2ساله اشکامو فقط اون بالش صورتیه ی رو تختم دیده!!
(بچه ها ی وقت سوتفاهم نشه براتون.اون دوستی ک من پاش سوختم تیام نیستا!ولی تیام درجریانه ک کی و چی رو میگم)