سرد بود...خاک را میگویم...بدنش هم سرد...
صدای گریه ها را میشنید...و تنش میلرزید...تا آن هنگام که دلتنگی ها را می دید و دم نمیزد...
آرام شدند...همه رفتند...و او ماند...
نشست به روی قبرش و دستش را رو خاک گذاشت...
سخت بود...سی سال چیز کمی نیست...آرام آرام باید فراموش میکرد این سالها را و می رفت...
فقط چهل روز فرصت داشت...
درد می کشید از دوری...
...
سرد بود...خاکها را میگویم و تنش هم سرد
همه برایش گریه میکردند..تا آن هنگام که خاکسپاری به پایان رسید
درد می کشید از دوری
...
سخت بود...دوری را میگویم...
فشار قبر را میگویم...
دلتنگی را میگویم...
تا آن هنگام که...
صدا هایی آمد...از جا به جای گورستان
بسم الله الرحمن الرحیم.......
و اللهم صل علی محمد و آل محمد وبعث ثوابها الی قبر مرتضی پاشایی...
آرام گرفت...
آرام بود...همه چیز را میگویم....مرتضی را میگوی�