♪♫•*¨*•.¸❀ ツ ..صـحـنـہ ے جـرمـ،،، ورود مـمـنـوعـ.. ツ ❀ ¸¸.•*¨*•♫♪
*....بـــــہ نــــام خـــــالق عــــــشق...*
شنبه بود... رفتم جلو پنجره ك توى خيابونُ ببينمO.o .....ديدم احمد(دوست صميمى و فاميل على)كه همسايمونم هس
اون طرف خيابون وايساده و داره دائم ب دخترايی كه از مدرسه تعطيل ميشن(راهنماييا) تيكه ميندازه(پسره 18 ساله و اين غلطا؟؟؟؟معلوم نيس از چندسالگى شروع بكاركرده!!!!)^ ـــ ^!!!!!
يه عصا هم گرفته بود دستش ، پاش فك كنم شكسته بود
تو دلم گفتم كاش ميمردى احمد
خدا ميدونه اون شبايى كه منو على رابطمونو تموم كرده بوديم چقد اين پسره ى آشــغــال ِ فرصت طلب منو اذيت كرد
همش تهديد همش تهديد..........
خدايا.......كارم به كجا رسيده ؟؟؟؟؟؟؟2 تا پسر بچه دارن منو تهديد ميكنن؟؟؟؟؟؟
خدايا من چقد خار و ذليل شدم......چه گـــنـــاهـــی كردم؟؟؟؟
گناهم اين بود كه ىبار از سر نادونى ب تو گفتم:چـــرا مـــن مـــخـــاطــب خـــاص نـــدارم؟؟؟؟؟
چوب شو خوردم خدا......چوب طــرز فــكــرمــسقره مو خوردم.............چوب قدر نشناسيمو خوردم......قدر آرامشی كه داشتمو ندونستم........حـــقــّـمــه ......ولی خـــــدا؟؟؟؟؟ منو همينجا ببخشو بتر ازينو سرم نيار....باشه؟؟؟؟؟
خدايا ممنونم كه نجاتم دادى........نفسم بريد اون روزا و شباى لعنتى...........
صدای تو از جنس آرامشه
نذار حس آرامشم گم بشه
صدام کن تا قفل دلم باز شه
صدام کن بذار عشق آغاز شه