اینجا گفتن نداره ، چون همه میدونن اما بزارین یه بار هم من بگم :
بچه ها قدر لحظه هایی که با همیمو بیشتر بدونیم ، یه روزی میرسه که دیر شده و چیزی جز حسرت تکرارشون برامون نمیمونه ...
***
3 سال قبل که باهاش اشنا شد�
وقتی فهمیدم من اراکم و ایشون تهران ، با خودم گفتم مسئله ای نیست ، ما که راه به راه تهرانیم ، خیلی راحت میتونم ببینمش .
اما خب همیشه اونطوری که ما فکر میکنیم نیست ، خواست خدا این بود که 2 سال اول نبینمش .
خرداد 92 ناراحتی بینمون پیش اومد که 78 روز ما رو از هم دور کرد تا اینکه تو ماه شهریور ...
***
5 شهریور 92 - اراک - نیمه شب :
دلم وحشتناک گرفته بود و بهونشو میگرفت ، نتونستم طاقت بیارم و بهش پیام دادم ، نرسید ! زنگ زدم : " دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد "
دلم اشوب شد ...
تا یه هفته من بودم و ایه الکرسی ...
***
16 شهریور 92 ( روز دختر ) - تهران - 9.30 شب :
با بچه های داییم قصد دریاچه (چیتگر) کردیم ، بین راه وقتی تابلوی راهنمای مسیری که محله شونو نشون میداد دیدم ، دلم هوایی شد ، بسم الله گفتم و شمارشو گرفتم ... زنگ خورد !! هول کردم و باطری گوشیمو در اوردم وقتی دوباره روشنش کردم خبری نشده بود .
تازه رسیده بودیم که گوشیم زنگ خورد ، اسمشو که روی صفحه دیدم ضربان قلبم رفت بالا ...
چقدر خوشحال بود از اینکه بهش زنگ زدم و چه قندی تو دل من اب میشد ...
وقتی بهش گفتم کجام گفت تازه از دریاچه رد شده ، کار مهمی داره اما سعی میکنه بیاد
10 دقیقه نشد که اومد
واااای خداااا یعنی بعد این همه مدت میبینمش ؟؟؟
اینکه چطوری خودمو به محوطه پارکینگ رسوندم و چند بار پام پیچ خورد و وقتی دیدمش چی گفتیم بماند ...
شاید باور نکنید اما دیدارمون به دقیقه هم نرسید
به خاطر شرایط خاص من زیاد نتونستیم حرف بزنیم ، حتی اجازه ندادم بنده خدا از ماشین پیاده بشه
وقتی برگشتم پیش جمع همش به خودم امیدواری میدادم که اشکال نداره ، دفعه بعد تلافی میکنی ...
اما
دفعه بعدی وجود نداشت ، مهلت من همون یکبار بود ...
حالا منم و حسرت اون چند ثانیه
حسرت دوباره دیدن خنده هاش
چرا بیشتر نگاهش نکردم ؟
چرا نزدیکتر نرفتم ؟
مگه نه اینکه دیدنش ارزوی شب و روز من بود پس چرا از فرصتم استفاده نکردم ؟
این چرا ها ذره ذره منو اب میکنه
***
این روزا ارزوم فقط یه چیزه :
خدایااا پارسامو برگردون ...
نزار حسرت یه دل سیر دیدنش روی دلم بمونه ...
نزار شرمنده دلم باشم ...