*خلاصه ای از زندگیم*
یه روزی حرف همه فامیل من بودم!!!!!!!!!!!!!!
یکی میگفت تو چقد حوصله داری انقد به خودت میرسی؟
یکی میگفت بخاطر سنشه ی کم جا افتاده تر که بشه خودش خسته میشه
یکی میگفت خب بالاخره باید یه جوری پولا باباهه رو حیف و میل کنه دیگه!!!!
یکی میگفت نگا یه جوری راه میره انگار سر زمین منت گذاشته که روش راه میره
هه چقد زود دوره منم سر اومد. . . نمیدونم شاید منم ی اشتباهاتی داشت�
کفشای پاشنه بلند. . . لباسای رنگ وارنگ. . . به روزترین آرایشا. . . دور دور بازیا. . . شیطنتا. . . خنده های از ته دل. . . مسافرتا. . . سفره خونه ها. . . خلاصه خوشی نبود که من تجربه نکرده باشم(البته شرعی)
ولی حالا وقتی میرم جایی اول از صدا پاشنه ها کفشم نمیشناسن�
بوی عطرم چند ساعت بعد خودم از جایی که رد میشم نمیمونه
دیگه دنبال منحصر به فرد بودن نیست�
سر تا پام یه دست لباس مشکیه بعلاوه یه چادر،کفشام تخته،لاکام با لباسام ست نیس،آرایش نمیکنم،یه ماهه لباس نخریدم و هیچ اتفاق خاصی ام نیفتاده،به روزترین رنگ موها که هیچ بخدا حتی موهامم شونه نمیکنم:-(
غلط میکنه هرکی میگه آدم عوض نمیشه. . .
البته هنوزم حرف همه فامیل منم!!!!!!!!!!
میبینین با یه حرکت خدا آدم از کجا به کجا میرسه؟پس قبل از اینکه خدا دست به کار شه خودتون تغییر کنید
بعد از رفتن بابام فقط به یه جمله رسیدم:"افتادگی آموز اگر طالب فیضی،هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
والسلام. . .