ب یاد خواهر�
ظهر بود،اس داد گفت آبجوش بهم ریخته اومدم شیراز تو بیمارستان نمازی ....دیگه بقیشو نخوندمو زنگ زدم بهش با گریه ازش پرسیدم چی شدی کجات سوخته ،هق هق میکردمو ازش میپرسیدم مجال صحبت بهش نمیدادم.
گفت دریام منم گفتم دردت ب جونم بگو کجات سوخته چطوری سوخته تا نیم ساعته دیگه پیشتم...دوباره صدام زد دریام آروم باش قطع کن دوباره برو پیامو بخون تا آخر بخونش،منم فک کردم حالش خیلی بد ک نمیگه دوباره پیامو خوندم:
آب جوش ریخت بهم سینه ام سوخته الان بیمارستان نمازی شیراز هستم بخش سوختگی اتاق۲۳،چند نقطه گذاشته بود تا پایین و اون ته نوشته بود ما سینه سوخته توییم دختر ،نوکرتم.
تا دو روز قهر بودم باهاش جواب هیچ پیامیش رو نمیدادم جیره بندیش کردم حتی گفت میخوام بیام شیراز ببینمت نذاشتمش ...بعد آشتیمون کلی نشست مسخرم کرد گفت واقعا گریه کردی کلی جلو خندمو گرفتم...منم باز قهرمون رو تمدید کردم،خدایی خودمم بعدش خندم گرفت...یادش بخیر چ روزایی بود ...خدایا شکرت...
----------------
نیل گلم منم از آشناییت خوشبختم....ی بهمنیه شیطون مرسی عزیزم از همدردیت ایشالا هیشکی داغ عزیز نبینه و تو عزیزم mahbob tanha فدا مرام و مهربونیت گل�
داداش حااااااااااااااااامدددددددد ما چاکرتیم داداش خوشگلم...