یکی اومد تو زندگیمون ؛ تو زندگیِ من ،توزندگیِ تو ؛
ی مدتی باهم بودیم ... از دور دیدناش، حرفایِ خوب ، حرفای عاشقونه ، قدم زدنا
دستایِ گرمش ، دوست دارما،دلتنگیا ، دیوونه بازیا ،اب بازیا ،
گریه هایِ دلتنگیش ، خاطره هایِ خوبی که باهیچکی و هیچوقت نداشتیم
روزایِ فوق العاده ای که واقعا زندگی کردیم ، "" زندگی "" ....
بعد ...... ی روزی ........ اون چشماش یکی دیگه رو دید ....... ذهن وفکرش ی جا دیگ رفت ........ یادش رفت روزایِ خوبو ... لحظه هایِ خوبو ....یادش رفت قولارو ....یادش رفت احساسمونو....دیگ ندید...دیگ ندید..... و.... رفـــــتــــــ....
رفــــــتـــــ ....
من و تو قربانیِ بی مرامیِ یه......
میدونی ؟؟؟؟ بخدا کمرم خم شد....بخدا منم شکستم...
ولی ....بســـــه ، تو رو قسم ب خودت....
بســـــه ،بیا دیگ انتقامِ بی لیاقتیِ دیگرونو از خودمون نگیریم ....
بیــــا یه ذره ام ما زندگــــی کنیم ، بدونِ نامردی و بی مرامی و بی معرفتی ،...
تــنـــــــهـا ، ولی بیا....بیا تو دنیایِ خــــــدا یکمم ما زخم خورده ها زندگی کنیم...
تــــــــو رو بــــه هـــیــشــــکــــــی و هـیـــچــــی نــــــه ؛ تــــــورو بـــــه خـــــــودتـــــ قــــســــــم ....بـــاشــــــه ؟؟؟؟؟