سلام به همه
امروز قصه زندگیمو میگم شاید یکی دعام کرد....
من عاشق بودم شایدم فقط دوستش داشتم ولی وقتی بهم گفت من الان نمیخوام ازدواج کنم و من باتو فرق دارم به خاطر اصرار های مامانم با خواستگار دیگه ای که داشتم ازدواج کردم با کسی که شناخت خاصی ازش نداشتمو یه دنیا با من فاصله داشت.بعد از مدتی زجر کشیدن تصیمیم به جدایی گرفتم.با هزار ترفند به همه فهموندم که ظاهرش فقط خوبه و یه دروغگوی ماهره.حالا همه پا پس کشیدن.کمکم نمیکنن.بلاتکلیفم.من مقصرم اما تاوان دادم.بخدا تاوان دادم.داداشم که اینقد پزشو میدادم بهم حرفایی میزنه که میسوزونتم.داداشی باورکن من دنیامو با نگات ساختم بس کن این دوریو.....هرچی گفتی گوش کردم اما باورم نداری.باورم کن!
من از همه تنهاتر نیستم چون امید دارم هنوز....
التماس دعا.