سلام به همه دوستان
تورو خدا شرمندم کردید با پستاتون
نمیدونم از کجا شروع کنم ولی شاید ازدواج من تو اون شرایط روحی اشتباه بود
اولش رفتمی خواستگاری فقط بخاطر این که دل پدر و مادرم از من نشکنه ، بعدش دیدم خیلی یاد گذشتم میافتم با خودم گفتم خوب اگه عشق جدیدی داشته باشم میتونم گذشتمو فراموش کنم میتونم دوباره زندگی بسازم تصمیم گرفتم با نگین ازدواج کنم .
اوایل نامزدیمون نگین خیلی خوب بود ، به هیچ عنوان بهم شک نداشت حتی کمک کرده بهم که دیگ به گذشتم فکر نکنم .
ولی بعد از گذشت چند ماه همه چیز تغییر کرد یه جورایی به شک داشت ولی من توجه نمیکردم.میدونستم چون دوستم داره این جوری میکنه
نزدیک عروسیمون خیلی بیش از حد بهم شک داشت.همش گوشیمو چک میکرد ، حتی به بوی ادکلنم هم شک داشت .
اگه میومد مغازه و میدید حلقم تو دستم نیست سریع قهر میکرد و میرفت . خیلی سخت شده بود .
گفتم بریم سر خونه و زندگیمون درست میشه همه چیز حل میشه ولی حل نشد که هیچ بدتر هم شد.
الان نزدیک شش ماه شده تو خونه خودمون هستیم ، بخدا شب ها زود میام خونه که تنها نباشه ، هیچ وقت نمیشه گوشیم رو سایلنت یا دور از چشم نگین باشه . همه این کارارو میکنم که بفهمه فقط اونه تو زندگیم ولی انگار به چشمش نمیاد .
نزدیک سه ماهه که میگم بچه میخوام من دیگه بیست و هفت سالمه قبول نمی کنه .
میگه خودتو اول ثابت کن بعد حرف بچه بزن
من اشتباه میکنم بچه میخوام؟؟؟؟؟
نمیدونم بخدا بریدم کم آووردم ولی خداشاهده علاقم که به زنم کم نشده که هیچ روز به روز بیشتر بهش علاقه پیدا میکنم .
دعا کنید مشکلم حل شه
یاعلی