نمی توان جای خالی تو را پر کرد
با تکه سنگی که نشان از تو میدهد ...
و چه وحشتناک است در میان شیون ها و گریه ها
به دنبال نگاه مهربانت گشتن و هیچ نیافتن جز هق هق و فریاد ها ی مدا�
عجیب دلم برایت تنگ است
به اندازه ی تُنگ ماهی قرمز های شب عید
که تو ... چقدر دوستشان داشتی!
من باز اینجا کنار خاطراتت نشسته ام وبه نزدیکی دوری ات
چشمهایم نزدیک آبند ...
آری ...
هیچگاه به این باور نخواهم رسید که دستانت دیگر نیستند
که من باید فاتحه ی تمام خاطرات کودکی ام را بی تو بخوانم !
مرا از انتظار باکی نیست
همینجا زیر این درخت بِه نشسته ام ... چشم به راهت
خوب می دانم دیگر نمی آیی اما باز منتظر�
شاید شبی ستاره ها ... حتی برای نفسی خواب تو را به من ببخشند !!!
+ مامانی خیلی زود تنهامون گذاشتی