در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هست�
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دست�
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتار�
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دار�
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
داریوش