چــنـد مـاه پـیـش دوبـاره عـاشـق شـدم ...
یــه دخـتـر چـشـم آبـیـه چـادری و زیـبـا کـه تــه نـجـابـت بـود ...
نــشـونـش کـرده بـودم ...
خـیـلـی دس دس کـردم بـگـم بـش یـا نـگـم ...
تــا حـدود یـه مـاه پـیـش کـه شـمـارشـو گـیـر آوردم ...
شـب قـدر اول بــهـش گـفـتــم ...
شــب قـدر دوم جـوابـمـو داد و گـفـت یــک مـاهـه کـه نـامزد کـردم ...
بـه قـول خـوش " انـتـخـابِ خـودمـو کـردم ... " آره راسـت مـیـگفت...
حـلـقـه ی نـامـزدی و آرایـشش شـاهـد حـرفـاش بـود ...
خـیـلـی رسـمـی بـراش آرزوی خـوشـبـخـتـی کـردم و هـمـه چـی تموم...
مـیـدونـیـد: بـعـضـی وقـتـا آدم تـا یـکـی بـه دِلـش نـشـسـت بـایـد
بــش بـگـه کـه از دسـتـش نـده ....
هههععععیییییی