یادش بخیر ...
چند روزی بود که به خاطر مشغله هاش نتونسته بودیم درست حسابی با هم حرف بزنیم ، یه شب بالاخره فرصت پیش اومد ...
خیلی خسته بود ...
از یه طرف دلم برای شنیدن صداش یه ذره شده بود اما از طرف دیگه نمیخواستم اذیتش کنم ، از من اصرار به اینکه استراحت کنه و از اون انکار که خسته نیستو میخواد که براش حرف بزنم ...
بالاخره هم موفق شد راضیم کنه !
ماجرای جالبی که برام اتفاق افتاده بود رو داشتم براش تعریف میکردم وقتی تموم شد منتظر بودم بخنده اما عکس العملی نشون نداد ، صداش زدم : پارسا ؟
جواب نداد !
چند بار دیگه هم صدا زدم اما خبری نشد ، فکر کردم مشکل از خطه ، خواستم قطع کنم که یه دفعه ....
صدای نفساشو شنیدم ....
وای خداااا
عشقم از خستگی خوابش برده بود ...
یه دفعه پاهام سست شد و سر جام نشستم ، نمیدونین چه لذتی داشت گوش دادن به ریتم نفس هاش ...