روزی که پدر داشت از شهر میرفت ، گفت : پسرم ، تو مرد بزرگی شده ای . گفت: زود خواهم برگشت تا تو و مادر و خواهرت را هم با خود ببرم . گفت که هر وقت دلت برای من تنگ شد پرنده های روی سیم های برق را که از توی پنجره ی اتاقت دیده میشوند بشمار ، ضربدر هزار کن ، من صد برابر آن دلم برایت تنگ شده است . من امـــــــــا بزرگ نشده بودم !!!!!!
ترسیدم پرنده ای روی سیم های برق ننشیند . ترسیدم یادم برود طعم روز های پدرانه را . هول شدم . رفتم شیشه ی پنجره را با عکس پرندگانی پوشاندم که خیال رفتن نداشتند . هر روز میشمردمشان . حال از آن روز یازده سال میگذرد و از پدر خبری نیست . من به هر پرنده ای که میرسم قیافه میگیرم . انگار وقت آن رسیده که عکس را از روی پنجره بردارم . دلم میخواهد همان دو سه پرنده ی قناص را بشمارم .