دیر از خواب پاشد�
سریع حاضر شدمو صبحونه نخورده کفشامو پوشیدم که برم محل کار�
بندای کفشامم نبست�
تو راه یه مارکت دیدم گفتم برم یه چیزی واسه صبحونه بخر�
با عجله پیاده شد�
خواستم از خیابون رد ش�
اتوبوس میامد
نصف خیابونو که دویدم بند کفشم زیر پام گیر کرد
با صورت خوردم زمین
فقط گفتم یا ابالفضل و.....
اتوبوس از رو کمرم ردشده بود
مردم دورم جمع شده بودن
خیلیا میدویدن بیرون از جمع و بالا میاوردن
وحشتناک بود
بچه ها....
من اینو خواب دید�
خیلی گریه کرد�
خیلی وحشتناک بود
با اینهمه آرزو
با این همه گناه
فقط با یه بند کفش
خدایا نه............
تا مارو نیامرزیدی ازین دنیا نبر