ما دو تا مثل همیم...هردو از شهرگلاب امده ایم...هر دو در هشتى تاریک در خانه مان، هر غروب انتظارى داریم، که خدا میداند کى به سر مى اید!
هردومان عاشق یک فصل و انهم پاییز... لیک وقتى که خزان مى اید من و تو غافل از این عالم نارنجى رنگ، سرمان پایین است و مراقب هستی�
برگهایى که زمین افتاده زیر پا له نکنیم... ما خود احساسیم جز محبت چه کنیم!