اینک!چشمی بی دریغ که فانوس اشکش
شوربختی مردی را که تنها بودم وتاریک لبخند میزند
آنک منم که سرگردانی هایم را همه
تا بدین قله جلجتا پیموده ا�
آنک منم پا بر صلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد
آبک منم میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده
(احمد شاملو)