فکر کن یکروز صبح با هزار دلشوره ولی شاد راه میفتی تو کوچه ها و اونقد راه میری تا خودتو جلو خونه شون میبینی.چند قدم مونده برسی یهو در باز میشه و میاد بیرون!از تعجب بدنت میلرزه چون هرگز اونموقع صبح بیدار نمیشه!!این دیدار بعد از ماه ها انتظار کشیدن واسه دیدنشه!
اما بهت میگه دیگه فراموشم کن.چون من کس دیگه رومیخوام.اما... اما چشماش میگه دروغ میگه.اون تورو میخواد فقط میترسه خوشبختت نکنه....
لایک:چشمای عزیزت راست میگن.اون تورو میخواد