یـــــــه وقتایی هم هـــــست از دانشگاه دراومدی خـــــــسته و کوفــــــــته داری میری سمت خوابگاه از دو تا ایستگاه گذشتی به سومی که میــــــــرسی دیگه حوصله ی اوتوبوس و آدماشو نداری ومیخوای با خـــــــودت خلوت کنی هدزفری رو میندازی واون آهنگی رو که هردوتون دوست داشتی رو گوش میدی بدیش اینجاس که فصل باییز باشه و خش خش برگای قـــــــرمز و هیچ کسم توی شهر غریب نمیشنــــــــاستت و این اشکاته که آروم آروم میریزه...........:(