هیچوقت یادم نمیره، من عشقمو قبلأ تو بچگی دیده بودم، ولی اون زمانی که عاشقش شدم سره خاکه بابابزرگم بود، وایساده بودم که چشمم افتاد به چشماش ، بهم خیره شدیم، اون چند باری ی طرف دیگه رو دید ولی من حدود 5 دقیقه خیره بودم و چشمام بهش، خیلی رویایی بود. خورشیدم دقیقأ پشته سرش می تابید و أصن ی صحنه ی غیر قابل توصیف بود. هی، صفحه ی گوشی خیس شد......