اعتراف می کنم بچه که بودم شیطوون بودم و تخیلی
خواب بودم بیدار شدم دیدم کسی نیست رفتم یکم دیگه بخوابم خوابم نبرد رفتم صندلی و اینها گذاشتم که چایی بردارم بخورم دیدم یه استکان رو سماور که توش یه چیزی مثل چایی ولی قرمز...
خلاصه خواستم نخورمش یکی جدید بریزم بخورم اما تخیلاتم اومد تو ذهنم و گفتم این گناه داره بخورش کلی خوشحال شده که می خوای بخوریش :))
یکمی چشیدم دیدم تلخ تر از چایی و یه مزه خاصّی داره بعد با کلی قند و شکر و پولکی خوردمش و رفتم وقتی مامانم اینها اومدند گفت عباااااس زعفرون ها رو چه کار کردی :دی
وقتی فهمیدم چی بود کلی بهش فحاشی کردم :))