اقا پنجم دبستان بودم با بابام رفتيم نونوايى من تو ماشين موندم . بعد از يكى دو ثانيه ديدم ماشيناى كنارمون دارن همه دنده عقب ميرن . درختا و خونه هام همين طور...همه هم با تعجب به ماشين ما زل زده بودن كه من به خاطر هوش سرشارم فهميدم دارن هشدار ميدن كه دنيا داره نابود ميشه تو ماشين نمون داشتم تصميم ميگرفتم از ماشين بپرم پايين كه يهو ديدم يه اقاهه در ماشين و باز كرد سوار شد .. منم شروع كردم جيغ زدن ، آآآآآى دزد كثيف!! مگه نميبينى داره قيامت ميشه؟ اين دم اخرى دزدى نكن پاك باش !! زود باش پياده شوووو پياده شوووووووووو ... يارو ترمز دستى و كشيد و گفت : پسر خوب بابات ترمز دستى و نكشيده ماشينتون داشت ميرفت واسه خودش !!
من و دنيايى كه داشت به اخر ميرسيد :|
ملت كه به خاطر باز بودن پنجره اين مكالمه رو شنيدن :))))))
اقاهه :)))))))
بابام :|