دیروز با خواهرزاده ام رفتیم خرید
4 سالشه بچه ام:^)
از جلو یه خرما فروشی رد شدی�
یه سینی بزرگ خرما خشک گذاشته بود بیرون مغازه
دانیال (خواهرزاده ام) تا سینی رو از دور دید دوید سمتش
یه دونه برداشت و خورد!!!
بعدش هم بلند گفت:الهم صل الا محمد و ال محمد!!!!!
جوجو فکر کرد نذریه!!!!!
به من هم گفت:خاله رویا...بیا بردار تو ام...!!!
مونده بودم بخندم یا گریه کنم؟؟؟
حالا صاب مغازه بیرون مغازه ایستاده بود داشت بهش نیگا می کرد و ریسه می رفت!!!!
من: ^_^
اطرافیان از جمله صاب مغازه: :^)))