نامزدآبجیم باخواهرش اومده بودن خونه مامهمونی
اونشب داداشم یه برگه مسابقه قرانی اورده بودخونه
توپذیرایی نشسته بودیم که به من گفتن پاشوبرگه روببرخونه عمو
تاجواباشو واسمون بنویسه
من هیچ رقمه زیر بارنرفتم که نرفت�
به هیچ وجه من الوجوه
درهمین اثنامشغول شیطونی بودم که ناگهان
"اونشب کذایی ازاینجاشروع میشه"
که ناگهان "روم سیاه"
صدایی سهمگین از مابه درشد
مادست وپای گم بنموده وسرخ روی،فی الفور ازجاکنده شدی�
وگفتیم برگه کو برگه کو بدید برم عموووووووووووووو
دم همشون گرم ابرازهمدردی کردن وهیشکی نخندید
فقط نامردا بااینکه 24 سال ازاون فاجعه میگذره هنوز یادشونه