خالم اومده بود خونه ی مادربزرگم تنها بعدش عصر دختراش (یک گودزیلا و یکی از نسل خودمون ده هفتادی)بعد اون گودزیلاهه(سپیده) اذیت می کرد خالم بهش گفت نبودی از دستت نفس راحت می کشیدما.بعد از چند دقیقه فکر کردن گودزیلا برگشته می گه اصلا میدونی چیه اگه می خوای نفس راحت بکشی برو از بابا طلاق بگیر بیا خونه مامانت زندگی کن.